تبليغاتX
داستانک من

 

 

  من همیشه فرشته هستم.  

 

    ايستگاه مترو مثل هميشه شلوغ بود. هميشه ترجيح مي دهم از ايستگاه اول  سوار قطار شوم. ايستگاه اول علاوه بر اينكه جاي نشستن پيدا مي شود، خلوتر و راحتر است. اما كارم طوري است كه زياد گذارم به ايستگاه اول نمي رسد.

     من هيچ وقت به دليل كاري كه دارم در ايستگاه مشخصي سوار قطار نمي شوم. اما اين ايستگاه از آن ايستگاه هايي است كه معمولا از آن زياد استفاده مي كنم.شلوغ است و پر از آدم،آدم هايي پر از عجله براي هرچه زودتر رسيدن؛ من مثل آن آدمها، خودم را به زور سوار قطار كردم، درهاي آن به زور بسته شدند و نزدیک بود بین آنها گیر کنم. طوري كه يك لحظه فكر كردم كه درها نمي خواهند من سوار آن واگن بشوم. قبل از اينكه بتوانم در جايي بايستم و تعادل خودم را حفظ كنم قطار راه افتاد و من را به عقب پرت كرد. اما دستهاي باز كسي، من را در آغوشش گرفت و مانع از افتادنم شد. وقتي كاملا توانستم خودم را نگاه دارم. به صاحب دستها نگاه كردم. زني بود با مانتوي سياه و شال سفيد، كفش سياه و شلوار سفيد. شايد حدود سي و پنچ شش سال داشت. زيبايي خاصي داشت انگار كه هاله اي نور دورش را گرفته باشد.افراد زیادی نیستند که می توانند چنین چیزی داشته باشند.

به زن لبخند زدم و گفتم: ممنون اگه شما نبوديد ...

زن لبخند زيبايي زد و گفت: پرت مي شدي عقب و مي خوردي به اون ميله وسط واگن و مي مردي!

با اينكه از حرف زن خوشم نيامده بود گفتم: و احتمالا مي شدم اولين كسي كه توي متروي ايران مرده بدون اينكه تصادفي در كار باشه ...

زن همانطور لبخندزنان گفت: خيلي دردناك مي شد... خيلي ...

چند دقيقه اي گذشت. كه زن رو به من گفت: من هيچ وقت دلم براي چند هزار نفر كه توي زلزله مي ميرند نمي سوزه ولي براي يك نفر كلي ناراحت مي شم حتي گريه مي كنم ...

-       چرا ؟

-   خيلي بايد بدشانس باشي كه تنها شكار عزرائيل باشي ... همه به خاطر هزار نفر دلشون كباب مي شه مي خوان يه جوري كمك كنن ولي براي اون يه نفر فقط لبخند مي زنن و مي گن: بدبخت بيچاره ... !

-   اوه ... شكار؟ ... اين كار فرشته ي مرگه ... شكار كلمه خوبي نيستي ... چرا به اين فكر نمي كنيد كه براي اون هم انتخاب يه نفر به جاي هزار نفر خيلي سخت تره.

-        كار خوبي نيست ...

-       به هرحال كارشه ...

-       اصلا خوب نيست

اين را گفت و طوري چهره اش درهم رفت كه گفتم:

-       شما طوري حرف مي زنيد انگار فرشته ي مرگيد و تجربه كرديد؟

-   نه ولي خوب اونم حس داره ... نداره؟ نمي تونه يه ماشين باشه كه هر موقعه دكمه اش رو بزني جون آدمها رو بگيره.

-       گفتم كه كارشه ...

-       كار بديه ...

قطار به ايستگاه بعد رسيد. ميان جمعيتي كه سوار قطار شدند. دختر جواني به سمت من و زن آمد. دستش را درست به جايي گرفت كه من گرفته بودم.دستم را كمي جابجا كردم تا دختر راحت باشد.زن گفت:

-       چرا هيچي نگفتي؟

-       خوب من مي تونم جاي ديگه اي رو بگيرم.

-       ولي اون به زور جات رو گرفت.

-       زوري در كار نبود من خودم بهش اجازه دادم.

-       چه مهربون!

بي اعتنا به كنايه زن، به روزنامه اي كه زني مي خواند نگاه كردم. زن صفحه حوادث روزنامه را با دقت مي خواند. داشتم به اين فكر مي كردم كه چرا آدمها هميشه صفحه حوادث برايشان جذاب است فكر مي كردم كه زن گفت:

-   مي بيني حتي اون خانوم با اون همه مهربونيش داره تو دلش به اون جووني كه ديروز بهش صاعقه زد و مرد مي خنده!

با تعجب پرسيدم كه از كجا اين را مي داند. جواب داد:

-   خودم روزنامه رو خوندم وقتي به اون جايي رسيد كه صاعقه به يه پسر جوون زده و فقط اون تو طوفان ديروز مرده خنديد!

از زن پرسيدم: به نظر شما چرا مردم صفحه حوادث رو اول مي خونن؟

زن شالش را جابجا كرد و گفت: به مرگ علاقه دارن ...

-       ولي از مرگ فرارين

-       از مرگ خودشون نه مرگ ديگرون

-       ولي هميشه حادثه ها مرگبار نيستند.

-   ولي موضوع اصلي مرگه ... همين صفحه به غير اون پسر. داستان پيدا كردن جنازه يه زن توي بيابونها اطراف تهرونه ... زن بيچاره با روسريش خفه شده بوده ... به نظرت عزراييل با روسري اونو كشته؟ ...

-       نه خب، كار قاتل بوده ...

-       پس كار بد قاتله بوده!

ايستگاه بعد واگن شلوغ تر شد. زن بي مقدمه گفت: اگه عزراييل الان اينجا بود كدوم يك از اينا رو انتخاب مي كرد؟

از فكر اينكه من به جاي خدا تصميم به مرگ كسي بگيرم تنم لرزيد احساس مي كردم اگر اين كار را بكنم، عذاب الهي بر من نازل مي شود. به اطراف نگاه كردم. نگاهم روي دختر جواني كه روي صندلي نشسته بود و پيرزني روبريش ايستاده بود خيره ماند.

زن گفت: اونجوري بهش نگاه نكن ... قيافه اش رو ببين خون تو صورتش نداره ... سفيده سفيده ... من باهاش حرف زدم مريضه

خواستم بگويم به خاطر همان بيماريش فرشته ي مرگ دنبال او خواهد بود كه زن گفت:

-       مي بيني كار عزراييل هم سخته!

-       من بايد ايستگاه بعد پياده شم. شما هميشه از اين مسير ميايد؟

زن شالش را روي سرش مرتب كرد و گفت:

-       من هميشه هستم. هر روز همين مسير.

-       خيلي مطمئن هستيد.

-       كارم اينطوريه كه هر روز هستم. به هرحال خوشحال مي شم بازم ببينمتون.

دستش را به طرف من دراز كرد و گفت:

-       من پري هستم.

دستش را محكم فشار دادم گفتم:

-       خوشبختم من هم فرشته هستم.

قطار به ايستگاه رسيد. زن همانطور كه از در واگن بيرون مي رفتم گفت: اسم قشنگي داريد.

گفتم: ولي من اين اسمو دوست ندارم.

ولي زن صداي من را نشنيد. درهاي واگن بسته شد و قطار به سمت ايستگاه آخر راه افتاد.

روزهاي ديگر هيچ وقت زن را نديدم، حتي همان ساعت هميشگي كه زن مي گفت.

 

 

27/4/87

 

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 16:17 توسط بهاره عزيزي |