تبليغاتX
داستا نِت

داستا نِت

داستانک ( مقیاس)

 

داستانک : ( مقیاس)

 

 

مرد زیر پل منتظر بود.

***

پیرمرد آرام آرام راه می رفت.

***

مرد  جمله ی روی ستون پل را خواند: و ما از رگ گردن به او نزدیکتریم

***

پیرمرد دستش را محکم به کیف قفل کرده بود.

***

مرد دسته چاقو را محکم گرفت

***

پیرمرد روی زمین افتاد

***

مرد خندید و رفت جای دیگری منتظر بماند.

***

آخرین چیزی که پیرمرد دید، نوشته ی روی ستون بود و هیچ.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 20:8  توسط بهاره   | 

سوال من

 

یک سوال دارم:

دانشگاههای پیام نور زیاد شده یا کارت پخش کن ها؟

فال حافظ زیاد شده یا فال فروشها؟

دستمال کاغذی جیبی زیاد شده یا فروشنده هاش؟

آذامس زیاد شده یا آدامس فروشها؟

 

  

چرا همه چی اینقدر زیاد شده؟ وفور نعمت که میگن همینه؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 19:30  توسط بهاره   | 

سعی کردم آدم بشم نشد!

Richard connel  در داستان The most dangerous Game  میگوید: آدمها دو دسته هستند یا شکارچی یا شکار ...

 

وقتی همه چیز به جایی ختم بشه که تصمیم بگیری به جای شکار بودن شکارچی بشی دیگه مطمئن باش که برای ورود به دنیای آدمها آماده شدی و عقل دار شدی! و خوشبخت خواهی شد.

 

توضیح نوشت: من آدم بشو نیستم ...

 دعانوشت: خدایا به آنان که استعداد پیشرفت عطا می نمایی جنبه پیشرفت را هم عطا کن باشد که بیشتر پیشرفت کنند!

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 11:4  توسط بهاره   |